پدر مشک

 

توی خیلی شعر ها میخونیم که از مشک گله میکنن که:
کاش اندازه یک جرعه نگه داری مشک

دیشب یهو و بی مقدمه دلم برای مشک سوخت...
او هم به حرف آمد...




به خدا مشک همه تلاشش را کرده...



از زبان مشک

جنگ سختی شده من محو تماشا شده ام
کنج این خیمه بسی خسته و تنها شده ام
مشک باشی و دم چشم رباب میفهمی؛
از چه رو اینهمه آشفته و شیدا شده ام
ناگهان اسم مرا گفت سکینه به عمو...
شکر لله که در این معرکه ابقا شده ام
دست من دست علمدار خدا را صد شکر
تشنه لب بودم و همسفره دریا شده ام
دست او، صورت من،بوسه ای از آب فرات
مشک پر آبم و در علقمه معنا شده ام

                ******
ناگهان خون دو دستش همه جا را پوشاند
مشک خونین شده ام..وه که چه زیبا شده ام
بس که لبهای علمدار تو رویم بوسید
مات و حیران همین بوسه ی سقا شده ام
 که مرا چون پدری زود به آغوش گرفت
شرم من باد که شرمنده ی بابا شده ام *
قامتم راست نمودم که به قلبش نزنند
فکر کردم سپر سینه ی مولا شده ام
دشمنان حیله گرند...قصد مرا فهمیدند
چشمش ای وای...در این مرحله رسوا شده ام
ای خدا اسب چرا راه خودش را گم کرد
چشم او خسته شده...نائب بینا شده ام
مزن ای رذل!...مزن!..دست ندارد به برش
زد و بر فرق فرود آمد و من تا شده ام
ناله زد اسم تو را، از دهنش افتادم
نا امیدم که چنین دور ز آقا شده ام

                  ******
سینه خیز آمده ام تا به خیامت برسم
دو قدم دور تر از علقمه پیدا شده ام
 به ابوالفضل قسم که بدنم خونی بود
شرم دارم ز نگاهت که چنین وا شده ام
مشک بی آب شدم ... فایده ای نیست مرا
که سزاواری لب های تو را "لا" شده ام
عجبا مادر او « امّ بنین» نیست مگر؟
پس چرا...؟ محو گل یاس به صحرا شده ام
مادرت فاطمه(س) اینجاست، عجب رؤیایی!
عاقبت خاک ره حضرت زهرا(س) شده ام 

حنیف منتظرقائم

حنیف منتظرقائم ; ۱:٥٩ ‎ب.ظ ; ٢٠ آذر ۱۳٩۱