نمیدانی...

 

بسم الله

من زاده ی دریایم، تو رحمت بارانی
من بی تو پر از هیچ م! حاشا که نمیدانی


در دفتر شب اما صد قصه ناگفته ست
من خاطره ها دارم با گریه ی پنهانی


دیروز که تا رفتن، تو بدرقه ام کردی
غم آمده بر قلبم امروز به مهمانی


مشکل بشود اینبار بند ت بزنم ای دل!
یکباره شکستی تو، این بار به آسانی
ح.م

 

حنیف منتظرقائم ; ۱:٠٩ ‎ب.ظ ; ٢٧ خرداد ۱۳٩٢