هبوط

 

دفترم دشت غزل بود، ولی حالا حیف؛
چون کویر برهوت است... دلم میگیرد

من تو را "راست" کشیدم ولی این نقاشی؛
رسم تبدار خطوط است، دلم میگیرد

ارتفاع غم تو... پای قلم...هر لحظه؛
لبه ی  مرز سقوط است ....دلم میگیرد

از زمینی شدن واژه ی "تو"  پیدا بود
حاصل حس هبوط است دلم میگیرد

شاعری سخت شده، قافیه هم در هر بیت؛
در پی شرط و شروط است‌ ، دلم میگیرد

برو از ریشه ی "فریاد" کمی واژه بساز!
دیگر از هر چه "سکوت" است، دلم میگیرد

ح.م

حنیف منتظرقائم ; ٩:۳٧ ‎ق.ظ ; ۱۳ اسفند ۱۳٩۱