نسبت زهرایی...

 

به نام خالق اشک...

 

نسبت زهرایی...

دشمن چو دید جلوه آقایی تو را
چشمش گرفت جان  اهورایی تو را

فکرت مدام پیش رباب است و اصغرش
داغی نشانده اند دل دریایی تو را

در پشت خیمه های حسینی، صدای شمر

بر هم زده ست خلوت رویایی تو را

شرمی نکرد نام امان نامه را که برد
آتش کشید سینه سینایی تو را

میخواست تا حریم ولایت رها کنی
یادش نبود نسبت زهرایی تو را

فردا که دید جان و دلت با برادر است
کوشید بشکند کاسه سقایی تو را

دستت به دست حضرت ارباب خورده بود
طاقت نداشتند ید بیضایی تو را

در کنج علقمه زن قامت خمیده ای...
مرهم شده ست غربت و تنهایی تو را

حنیف منتظرقائم

حنیف منتظرقائم ; ٥:۱٦ ‎ب.ظ ; ۳٠ آبان ۱۳٩۱