ن و القلم...

 

بسم رب العشق...

 

قلم شکسته

غصه و درد عالم روی دلش نشسته
بغض فروخورده ای راه گلوشو بسته
باز میکنه دفترُ تا که رهاشه از غم
زل میزنه به کاغذ با اون چشای خسته
میخواد که واژه ها رو با وسواس زیادی
بچینه روی کاغذ، تمیز و دسته دسته
اما دلش میسوزه از یه داغ قدیمی
یه داغی که تو سینه، سوغاتی از السته
میره سراغ یارش  ، همون یار قدیمی
یک قلم طلائی ،  با یه دل خجسته
همونی که همیشه مینویسه رو کاغذ...
فارغ از منیت ، جاه و مقام و رسته
میخواد که همراه کنه قلم رو با غم دل
حال قلم عجیبه ! انگاری مست مسته
شاعر میگه با غصه: « کجایی ای رفیقم؟!
رشته ی این رفاقت به این زودی گسسته؟ »
قلم میگه: « عزیزم! یه یاد درد و غصه ت
کبوتر دل من  از توی خونه جسته
داغ تو توی سینه آتیش زده به قلبم
اگر قلم نمیره والله  خیلی پسته!! »
قلم به رسم مردی!...به  نام نامی عشق
با جوهر وجودش : خون یه قلب خسته...
امضایی زد به پای قباله ی رفاقت!
غلطید به روی زمین با کمری شکسته
شاعر دیدش که حالا نوبت عشق بازیه
یادش اومد که با دل چه عهدا که نبسته
جا می مونه شبونه کنار نعش شاعر
کاغذ غرق خون و یک قلم شکسته 

 حنیف منتظرقائم

حنیف منتظرقائم ; ٤:۱٦ ‎ب.ظ ; ۳٠ آبان ۱۳٩۱