حلالم کن...

 

حلالم کن...

 

از زبان بی بی زینب (س)...

 

هلالی گشته ای ای ماه ِ کنعانی...حلالم کن
الا ای یوسف در چاه زندانی...حلالم کن

کدامین چاه؟ یوسف نه!...تو سالار منی امّا؛
در این صحرا اسیر نیزه دارانی...حلالم کن

چه زیباتر شدی بالای آن نیزه... بنفسی انت
تو همواره به قرص ماه می مانی...حلالم کن

به جنگ سنگ ها رفتی که اینگونه تَرک خوردی؟
چرا خونی شده بالای پیشانی؟...حلالم کن

میان قتله گه از یاد من رفت این سوال سخت:
عبایت کو؟...چرا اینگونه عریانی؟...حلالم کن

هجوم هلهله آزرده کرده گوش جانم را
کمی قرآن بخوان با صوت روحانی...حلالم کن

چقدر زیباست این آیه، به یاد مادر افتادم
همین طوری تو یاسین را که میخوانی...حلالم کن

امانت دار خوبی هم نبودم ای برادر جان!
به رویم هم نیاوردی ، که میدانی...حلالم کن

نگاهم کن!...مبند چشمان خود را غیرت الله
ببخشا بر من این گیسو پریشانی...حلالم کن

از اول هم به تو گفتم به طفلانت نظر دارند
چرا ای مرد من! اینگونه حیرانی؟...حلالم کن

مخور غصه!...نفس دارم...جواب خصم تو با من
زنم بر هم  بساط بزم و مهمانی...حلالم کن

حلالم کن که اصلا کودکانت را نگه کردند
کمی حایل شدم اما...نمیدانی...حلالم کن


برایت مادری کردم حسین!... حالا پدر باش!
نوازش کن مرا بابای بارانی...حلالم کن

ندارد خواهرت چیزی  به جز این جان ناقابل
بیا و قبل این که با نگاه خویش بستانی...حلالم کن

 

حنیف منتظرقائم


حنیف منتظرقائم ; ٢:٢٠ ‎ب.ظ ; ٢۸ آذر ۱۳٩۱