همنام تو ام...

 

بسم الله

همنام تو ام...

 

من کبوتر شده ام جلد همین بام تو ام

صید بیچاره منم، یکسره در دام توام

گوش نامحرم من، داغ دل زار سروش

دل پریشان شده از غربت پیغام تو ام

سر به زیرم به خدا، تشنه ی "ارفع رأسک"
"هل من..."ت را نشنیدم ولی همگام تو ام

گاهی این غیرت سلمانی "منا اهل..." م

دلخوشم کرده خیالی که ز اقوام تو ام

نام تو موجب سرزندگی هر غزلم

من مسیحا شده از عزت اسلام تو ام

به دو عالم به خدا فخر دگر نیست مرا

مادرت مرحمتی کرده که همنام تو ام

 

ح.م


حنیف منتظرقائم ; ۳:٢۱ ‎ب.ظ ; ٢٢ خرداد ۱۳٩٢

بی پناه

 

 

بسم الله

 

شاعر میان شعر خودش بی پناه ماند
قلبش شکست بس که سرش بی کلاه ماند

در چشم خیس آینه رنگی نمانده بود
مویی سپید تر شد و رویی سیاه ماند

گفتی کنار گریه بخندم ولی چه سود
تاثیر خنده رفت ولی سوز آه ماند

پیدا نشد تکه ای از دل که گم شده؛
چون سوزنی که در ته انبار کاه ماند

حکم ابد برای نگاهش بریده اند؛
چشمی که بیقرار نگاری به راه ماند

یعقوب شعرهای مرا ملتفت کنید
یوسف ترین قصیده چرا قعر چاه ماند؟

یک شب نشد که سر بزند آسمان به  ما
این عقده تا همیشه به احساس ماه ماند

شطرنج عشق تو ماتم نموده... میدانی؟
سرباز سرسپرده دلش پیش شاه ماند

حوای شعر، آدم این قصه ها که نیست
در حسرت دوباره یک اشتباه ماند

وقتی سزای خوردن گندم هبوط نیست
سیبی برای سر زدن یک گناه ماند

بیتی شبیه گندم و بیتی شبیه سیب
شاعر میان شعر خودش بی پناه ماند
ح.م

حنیف منتظرقائم ; ٥:٥٧ ‎ب.ظ ; ۱٢ خرداد ۱۳٩٢

دلشوره دریا...

 

بسم الله

 

اشک خود را هر شب می برم تا دریا
درد دل ها دارد دل من با دریا

حس خوبی شاید مثل نقاشی هاست

پیش ساحل باشی، تک و تنها...دریا


طعم دوری ش اما در دلم حس می شد؛
اینهمه دلشوره؟...این منم یا دریا؟

من تو را میفهمم، در دلت طوفان است
تو مرا می فهمی کمی حتی دریا؟

بار آخر گفتم میروم اما...نه؛
تو فقط امشب را کن مدارا، دریا

نکند یادت نیست قول آن روزت را؟
مهربان تر باش ای یار زیبا! دریا

من امانت دادم جای پاهایش را؛
موجی اما برده ردّ پا را دریا!


عکس من افتاده در دلت اما حیف؛

عکس او را بردی تا کجاها دریا؟

زندگی را باید غرق در "او" فهمید
میزنم من آخر، دل به دریا، دریا

ح.م

حنیف منتظرقائم ; ۱۱:٤٢ ‎ق.ظ ; ۸ خرداد ۱۳٩٢

حجت شرعی

 

بسم الله

دلِ مجنون شده ی راهی صحرایت را
کمکش کن که ببیند رخ لیلایت را

باد ، پیغمبری از سوی خداوند، آورد؛
حجت شرعی بی تابی موهایت را

جزر و مد دل من هم هوسی در سر داشت؛
باشد آخر که ببوسد اثر پایت را

آینه هستم و غم ها کدرم میخواهند
عاشقم گرمی بی سابقه ی "ها" یت را

آهویی رد شده از توطئه ی صیادم؛
تا که صیدی بشوم نیزه ی غم هایت را

گم شدم در هوس لذت فردا، امروز
بس که عاشق شده ام لحظه ی فردایت را

و دل عاشق شدنش معجزه ای می خواهد؛
من مسلمان شده ام، چشم مسیحایت را

من گره روی گره قلب خودم بافته ام؛
نخ به نخ رج زده ام چهره ی زیبایت را

قدّ احساس من این بود، پریدم اما؛
نرسیدم که ببینم قد رعنایت را

یوسف قلب منی، راه فرارت باز است
چاره کن این دم آخر تو زلیخایت را

و غزل چون گل سرخی ست که توفیقش شد
که به چالش بکشد سرخی لب هایت را

ح.م

حنیف منتظرقائم ; ٩:٤۳ ‎ق.ظ ; ٧ خرداد ۱۳٩٢