نسبت زهرایی...

 

به نام خالق اشک...

 

نسبت زهرایی...

دشمن چو دید جلوه آقایی تو را
چشمش گرفت جان  اهورایی تو را

فکرت مدام پیش رباب است و اصغرش
داغی نشانده اند دل دریایی تو را

در پشت خیمه های حسینی، صدای شمر

بر هم زده ست خلوت رویایی تو را

شرمی نکرد نام امان نامه را که برد
آتش کشید سینه سینایی تو را

میخواست تا حریم ولایت رها کنی
یادش نبود نسبت زهرایی تو را

فردا که دید جان و دلت با برادر است
کوشید بشکند کاسه سقایی تو را

دستت به دست حضرت ارباب خورده بود
طاقت نداشتند ید بیضایی تو را

در کنج علقمه زن قامت خمیده ای...
مرهم شده ست غربت و تنهایی تو را

حنیف منتظرقائم

حنیف منتظرقائم ; ٥:۱٦ ‎ب.ظ ; ۳٠ آبان ۱۳٩۱

رویا...

به نام خالق اشک...

رویا...

ای تو رویای شبم، ای حسرت بیداری ام
بوی سیبت هم دوا، هم علت بیماری ام


یک قدم مانده به تو، همواره خوابم برده است
ای که دوری از شما کفّاره ی بی عاری ام


دفتر شعرم پر از تکرار هایی از «من» است
من خجالت میکشم از خواهش تکراری ام


من حریف حیله و نیرنگ نفسم می شوم
یک قدم برداری آقا گر به جانبداری ام


آخرین باری که دل تا ساحت گنبد رسید
زیر پرچم ناله زد : « آقا! نگه میداری ام؟»


از نفیر ناله اش آتش به جان واژه هاست
همچو ققنوسی دمادم وقف آه و زاری ام


آنقدر از پیش چشمان شما رد می شوم
شاید آخر اشتباهی هم شده، بشماری ام


یـــ...ا....حــُ...حســِ..ین...دستان لرزانم بگیر
خسته ام، آقا ببخش این لکنت گفتاری ام

 حنیف منتظرقائم

حنیف منتظرقائم ; ٤:۳٩ ‎ب.ظ ; ۳٠ آبان ۱۳٩۱

ن و القلم...

 

بسم رب العشق...

 

قلم شکسته

غصه و درد عالم روی دلش نشسته
بغض فروخورده ای راه گلوشو بسته
باز میکنه دفترُ تا که رهاشه از غم
زل میزنه به کاغذ با اون چشای خسته
میخواد که واژه ها رو با وسواس زیادی
بچینه روی کاغذ، تمیز و دسته دسته
اما دلش میسوزه از یه داغ قدیمی
یه داغی که تو سینه، سوغاتی از السته
میره سراغ یارش  ، همون یار قدیمی
یک قلم طلائی ،  با یه دل خجسته
همونی که همیشه مینویسه رو کاغذ...
فارغ از منیت ، جاه و مقام و رسته
میخواد که همراه کنه قلم رو با غم دل
حال قلم عجیبه ! انگاری مست مسته
شاعر میگه با غصه: « کجایی ای رفیقم؟!
رشته ی این رفاقت به این زودی گسسته؟ »
قلم میگه: « عزیزم! یه یاد درد و غصه ت
کبوتر دل من  از توی خونه جسته
داغ تو توی سینه آتیش زده به قلبم
اگر قلم نمیره والله  خیلی پسته!! »
قلم به رسم مردی!...به  نام نامی عشق
با جوهر وجودش : خون یه قلب خسته...
امضایی زد به پای قباله ی رفاقت!
غلطید به روی زمین با کمری شکسته
شاعر دیدش که حالا نوبت عشق بازیه
یادش اومد که با دل چه عهدا که نبسته
جا می مونه شبونه کنار نعش شاعر
کاغذ غرق خون و یک قلم شکسته 

 حنیف منتظرقائم

حنیف منتظرقائم ; ٤:۱٦ ‎ب.ظ ; ۳٠ آبان ۱۳٩۱