اولین سفر

 

 

شرح اولین زیارت یک شاعر

جملات داخل «» از زبان شاعر است و باقی از زبان راوی!
اینکه "شاعر" کسیت و "راوی" کسیت و "تو" کیست و "او" کیست با "شما"!!!

طولانیست...شرمنده پیشاپیش!


زیر تابش مهتاب، مثل هر شب و هر بار
دفتری ورق میخورد، بین باور و انکار

شاعری نفس هایش بوی عاشقی می داد
واژه ها غریبانه روی دفترش آوار

می نوشت و خط میزد بر تن غزل هایش؛
« ای قلم! تو یاری کن، لا اقل، همین یک بار»

لحظه ای پر از شوقت، گرم ِ گفتگو با تو
گَه تمام ابیاتش از نبودنت سرشار

بر خودش تشر میزد : « بس کن این تقلا را؛
دست ِ خسته را امشب، از سر غزل بردار

من کی ام که بِنویسم از طلوع چشمانت؛
من غروب ِ پائیزم بی نگاه تو ای یار!»

محو گنبد در قاب شد نگاه رنجورش،
رفته رفته خوابش برد غرق ِ در همین افکار

ناگهان به خود آمد، چشم خسته را بُگشود
«ای خدا! چه میبینم؟!...معجزه شده انگار»

باورش نبود اما، واقعا همانجا بود؛
زنده روبرویش بود، قاب ِ عکس ِ بر دیوار

ماتِ گنبدِ در نور...در دلش چه غوغا شد؛
رعشه ای بر اندامش، لکنتی که در گفتار

« الســ...سلام یــ...ا...ارباب! ، السلام ای مهتاب!»
با صدای خش دار و زار و خسته و بیمار

خوانده بوده در جائی " چشم برزخی داری"
ذکر دائمش این بود: « یا کریمُ یا ستّار!»....":((

لطمه زد به ابیاتش، تند و تند هی میخواند؛
هر چه روضه از بر بود، شاعرانه تر اینبار

گفت و گفت و آتش ریخت، رندی اش کمی گل کرد:
«مادرت وساطت کرد، عاشقان خود بسیار.

من فقط غزل دارم، دست قلب ِ من خالی ست؛
مشتی خاک بی ارزش، شد نمونه ی خروار.

شاعرانه گیم ارباب! لطف مادرت بوده،
آینه شدم...اما غرق ِ نکبت و زنگار.

گنبدت هلاکم کرد...از نو عاشقم کن باز؛
آمدم غریبانه، دلبری کنی دلدار! »

با نگاه محزونش، طرح یک غزل میریخت
خانه ات غزل! آباد...مرحبا به تو معمار!

                   ***

ناگهان وجودش سوخت، قاب عکس، چوبی شد!
اشک ماتمش جاری، « ای خدا!...شدم بیدار؟»

در کنار دستانش، یک قلم که افتاده؛
بوی کربلا میداد ، دفترش کمی انگار

او نوشت و امضا کرد : " حاء و میم" ، « یا فطرس!؛
جان من غزل ها را دست صاحبش بسپار»

زیر تابش مهتاب، مثل هر شب و هربار
دفتری ورق میخورد، خالی از غم و انکار

                                              امضا: ح.م

حنیف منتظرقائم ; ۱۱:٥٩ ‎ق.ظ ; ٢٧ دی ۱۳٩۱

قاب عکس...

 

 

حال دیگری دارم، معجزه شده انگار
زنده روبرویم بود، قاب عکس بر دیوار

من سلام هام عمری وقف گنبد ِ در قاب
روزی ام شده حالا: « السلام یا ارباب »

حنیف منتظرقائم ; ٧:٠۱ ‎ب.ظ ; ۱٩ دی ۱۳٩۱

ما رأیت الا تو...

 

جان عاشقم هر شب، گرم گفتگو با تو
از نجف مرا آورد، پای خسته ام تا تو

یک وساطت ساقی عاقبت به خیرم کرد
کربلا به من دادی از نگاه سقا، تو

غرق موهبت بودم در میان موکِب ها؛
در مسیر احسانت ما رأیت الا تو

پای آبله دار و جسم خاکی و خسته؛
پس قبول کن ارباب! این قلیل از ما تو


حنیف منتظرقائم ; ٦:٥۳ ‎ب.ظ ; ۱٩ دی ۱۳٩۱

وای به فردای لبت

 

بوی بنفشه میدهد غنچه ی زیبای لبت
از هنر فرشته هاست چاله ی بالای لبت

نفس نفس دویده است تا که تو را نظر کند
غزال چشمان پدر، میان صحرای لبت

توئی که شاه عالمی! اسیر توست تشنگی
آب نشسته پشت در، غرق تمنای لبت
.

.

.

بیا کنار مادرت، این شب آخری علی!

تیر سه شعبه را ببین!...وای به فردای لبت

 

حنیف منتظرقائم


حنیف منتظرقائم ; ۳:٠٤ ‎ب.ظ ; ٤ دی ۱۳٩۱